برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
من نمیتوانم جانم را، عمرم را، یا زندگیام را به تو ببخشم؛ اصولا بخشیدن هنگامی معنا مییابد که چیزی را که متعلق به خودت است، بهمنت، به دیگری بدهی. حالآنکه جان من در تنم آمده تا جان در بوسهها بگذارم و به یاری راهت به صورتت بنشانم و در هر بوسه جانیست؛ این جانِ توست، خدادرمنودیعهنهاده؛ پس اینجا، بخشیدن موضوعیت ندارد. مال توست. قدم پیش بگذار و بگیرش.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
به من میگفت شلوغ و هیجانزده و برانگیخته و روشنی. یک نوع شلوغی مخصوص خودت، بهدور از لودگی، یک نوع فوران بعد مدتها سکوت. زمانی که بسبسیار در خودت اندیشیدهای، خودت را از فضا-زمان بیرون کشیدهای، چیزی از «خودت» نگفتهای، و در سکونِ بیسکونی، آنگونه رفتار کردهای که نه کسی گمان به شادیات ببرد، نه به غمت. بعد ناگهان کشف جدیدی در اعماق انسانبودگیت اتفاق می
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
دوباره میسازمت وطن
اگرچه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم
اگرچه با استخوان خویش
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
حالا که این را مینویسم هنوز نمیدانم کیستی، اما دلم خواست برایت بنویسم. نه که تو خیلی مهم باشی، یا ما قرار باشد جزء تاپتن زوجهای خوشبخت دنیا باشیم، یا من خیلی مهم باشم و بنا باشد این کلمات پسفردا بهعنوانِ کلماتِ بیرونجسته از نوزدهسالگی من در کتب ادبیات بچهمدرسهایها چاپ شود و زیر لغاتِ نهچندان غریبهاش خط بکشند و برای کنکور بخوانند و در توضیحات درس
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
چند ماه پیش، یکی از رفقا، در پیامدِ آن اتفاقِ رخداده، یک فایل بهنام break up فرستاد برایم از دکتر شیری؛ گمانم نزدیک بیستدقیقه بود، و من که عادت به شنیدنِ سخنرانیهای طولانیمدت، آن هم بدون موزیک تند، داشتم، بیشتر از یک دقیقه نتوانستم گوش کنم. نمیدانم چرا همهچیز و همهکس برایم تکراریاند. حرفها را انگار هزاربار شنیدهام. حالا میخواهم حرف بزنم، میخواهم
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
شنیدنرفتم آرایشگاه، شالمو درآوردم، نشستم رو صندلی و گفتم از ته بزن. آرایشگر یکم مکث کرد، یه نگاه کرد به مامانم، پرسید از ته ته؟ گفتم آره. مامانم گفت نه، پسرونه. لبمو گزیدم که آخرشم تصمیمگیرنده نیستم، آرایشگر نفس راحتی کشید انگار که قراره موهای خودشو بزنه، و یه ربع بیشتر طول نکشید. تو این دو ماه یکمی بلند شده. امروز به مامان گفتم میخوام با ماشین بزنم موهامو
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
این تمایلات ساپیوسکشوال نهایتا باعث نابودیام میشود. صددرصد تضمینی.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
سرم بیش از اندازه شلوغ است، بیشتر از هروقت دیگری در زندگیام کار روی سرم آوار شده و دچار سردرگمی بینهایتم. دقیقا برای همین است که لم میدهم کنار شوفاژ، زیر پنجره باز رمان میخوانم و قهوه میخورم و فیلم میبینم و بیشتر از همیشه عمرم خوابالوده و بیحوصلهام؛ ایضاً دچار حالات شیدایی، شاید درپی غلبه سودا، که حتی نمیدانم نسبت به کدام آدم ناموجودیست که در جای دیگری از جهان، و طبق حدسهای من در ایتالیا، زندگی میکند.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
مهدی اینجا مطلب خوبی نوشته، منم قبلا نوشته بودم دربارهش. بد نیست دوباره بخونیم و کنار هم بچینیم و بهش فکر کنیم.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
یکی از بچههای توییتر، به دوست مشترکی که میدانست مرتب میبینمش گفته بود یک قرار سهتایی بگذارد که ببیندم. دوست مشترک پرسیده بود چرا، و او گفته بود یاغیه. نمیتونم کنترلش کنم. صبا کامنت داده بود وقتی برای فحش دادنت هم تحلیل داری خیالم جمعه که حالت خوبه، اما وقتی توصیفی مینویسی، شور میزنه دلم. گفتم ولی این بار شور بزنه دلت. میدانی، یک ایرادِ ما که کمحرفیم
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
من فقط تو رو میخوام..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا